یعنی واقعا سی و چهار ماه گذشت؟!
عید تموم شده می خونی لطفا نشه فراموش عیدی بنده...
اومدی گوشی و دادی دستم می گی مامان زنگ بزن آژانس میخوام برم پارک زرد...
اومدی می گی مامان باباجون که کوچولو بود شیر خودمو میدادم اسمشو گذاشتم باباجون، میفرستادمش پارک بازی کنه شادی کنه...
با دایی وحید یه رمزی داری می گی آماده ای؟ بعد انگشتاتو به طرز خاصی نگه میداری...
کلی ماشین و چیدی می گی به دوازه بان فوتبالیستها خوش اومدین، همه مرا تماشا کنید...
تو این ماه دو بار عروسی رفتیم...
می گی مامان جون اوا ناناز نگو حواسم پرت میشه...
تابلوهای راهنمایی رانندگی و خیلی خوب یاد گرفتی...
از پارک اومدیم بیرون می گی مامان دستت درد نکنه خیلی خوش گذشت... بعد از کلی بازی تو پارک میای میگی مامان بریم خوراکی بخوریم و رو چمن بشینیم...
خب عزیز دل مامان سی و چهار ماهه شدنت مبارک... واقعا دوست دارم و برات می میرم...





اینجاست که داریم رو چمن خوراکی میخوریم

داری مستر بین می بینی خاله مریم زنگ زد اونم داشت مستر بین میدید گفتم یه عکس از لحظه ی مشترکت با خاله بندازم

عشق مشارکت در بازی تخته داری، و برای باباجون هم خوب تاس میندازی


تو عروسیه ساراجون با حسین جون کلی بازی کردی

قایم شدن برای عکس

اینجا هم محل همیشگیه قایم شدنت


و اینم عکس امروز...


یعنی واقعا سی و چهار ماه گذشت؟! 


